ساقی جان بیا که دل بی تو شدست

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغل تا که نبیند او تو را با کی قرار می کند جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل جذبه خارخار بین کان دل خار می کند مطرب جان بیا بزن تنتن تن تنن تنن کاین دل مست از به گه یاد نگار می کند یاد نگار می کند قصد کنار می کند روح نثار می کند شیر شکار می کند تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او کز بن بامداد او ناله زار می کند گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان جسم جهار می کند روح سرار می کند دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار می کند ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین لیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند 557 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود 558 یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد 559 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند از تبریز شمس دین سوی که رای می کند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند 560 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند آن ترشی روی او روح فزا چرا بود آن ترشی روی او ابرصفت همی شود ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود
نویسنده : irandokht بازدید : 20 تاريخ : يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 10:53
برچسب‌ها :